تبليغاتX
2500 سال امپراطوری ایران
9:13

یک روز کامل من

صبح حدودا ساعت شش خورده ی

مامان:وحید بلند شو نماز بخون

وحید:باشه

مامان:باشه چیه، بلند شو گفتم

وحید:مامان یه دقیقه دیگه

مامان:گفتم بلند شو واگر نه خودت میدونی

وحید:مامان سی ثانیه

مامان:بلند نمی شی ، باشه

وحید:مامان ده ثانیه

بعد از چند ثانیه مامان جارو بدست به طرف وحید می رود وشروع میکند

کتک کاری

وحید:مامان تو را خدا، نه نه ،باشه بلند میشم،خب گفتم بلند میشم دیگه

میرم به طرف دستشویی هر چه تو این بیست و چهار ساعت اندوخته کردم را خالی می کنم .یه وضو میگیرم دو رکعت نماز میخونم ،دو لقمه صبحانه می زنم تو رگ و میپرم روی ریانه ام و تندی اینترنت  را وصل میکنم .مامانم صدا میزنه وحید تو باز صبحونه تونخوری،

میگم چرا همشو خوردم .میگه جون عمه ات

خب وارد نت میشم یه سر به وبلاگ بزرگ 2500 سال امپراطوی ایران میزنم تا ببینم چه خبره نظرات را باز میکنم میبینم بعضی ها با وفا هستن و هنوز منو فراموش نکردن ولی بعضی ها خیلی بی معرفتن و بهم سر نمیزنن ومن اونقدر از اونهایی که میان و تعریف بخودی میدن بدمیاد . بابا انتقاد بکنین ،هر چند میدونم نمیتونین با من کل بندازین

خب میریم سراغ نظرات خصوصی ،همیشه نظرات خصوصی

جذاب تره. تو نظرات خصوصی یه دختر خانمی هست که از همه افاده ای تر و خیلی هم بی معرفته هه هه هه خودش خوب میدونه کیه

خب بازم بگذریم از اینترنت بیرون میایم . میریم به طرف سالن مسجد ، آخه داریم آمادش میکنیم برای تئاتر.

کل کل با بچه های اینترنت تموم شد کل کل با بچه های تئاتر آغاز شد

خب من هستم ،داش نجی ، رضوپیکک ،رضو پش.... بقیش اسمش

نمیگم چون خیلی خطرناکن حمید،محمود دینامیت ،امیر بچه بانی مسجد

جابر دلپیرو،گژو ،محمد فلاکت ،شاپور عرب و بقییه .....

البته این اسمهای مستعار برو بچس بود . خیلیا ی دیگه هم هستن که به علت نبودن وقت از نام بردن آنها خوداری می کنم

وقتی میرم تو سالن به جای این که بچه ها کارکنن فقط من بدبخت باید کار

کنم . تا حالا کجا دنیا دیدین کارگردان بلوک بلند کنه .

ما خیلی بدبختی داریم با این گروه تدارکات

ظهر که میشه همونجا توی مسجد نمازمون را میخونیم و میایم خونه

غذایی می زنیم یه چرت کوچلوه هفت هشت ساعته می خوابیم و ما بقی

ساعت هشت شب یا به قول یارو گفتنی ساعت بیست .تمرین شروع میشه

دوباره اوضاع سرو کله زدن با اینا شروع شد از اول که تمرین شروع میشه من باید بگم ساکت ،ساکت،ماشاالله یکی دو تا هم نیستن گروه بزرگ فرهنگی هنری لیمر یه لشکر آدم دور خودش جمع کرده ،هف هش نفر موسقی

ده بیستا بازیگر ،نور داریم، تنظیم داریم ، دسیار داریم همه انواع رشته هایی که گروه های بزرگ ایران ندارن ما داریم

ساعت هشت. تمرین شروع میشه ، بازیگران ما ساعت نه شروع میکنن اومدن

داش نجف همش میگه ساکت خودش بیشتر از همه صحبت میکنه

کسی که نقش فرهاد بازی میکنه یا داره تلفنی با زیدش صحبت میکنه یا همش خوابه نقش شیرین که دیگه گفتن نداره ساعت 9:55 دقیقه میاد میگه ساعت 10 هم میخوام برم مگه ما جرعت داریم حرف بزینیم باباش

اتو بوس داره می ترسم با اتوبوس لحمون کنه ،نقش سکینه که بابا ش ابراموویچ محله مون هست ساعت 6 میریم دنبالش میگن خوابه 5 میریم میگن درس داره ۴ میریم میگن رفته خونه عمش 3 میریم مگن رفته خونه خالش 2 میریم میگن داره نهار میخوره 1 میگن مدرسن قبل یک که میریم میگن اصلا ما همچین دختری نداریم ، میبینید من چه زجری میکشم

دختر سر پرست مادی و روحی ما هم از موقعی که تمرین شروع میشه

،بجای اینکه درباره نمایش صحبت کنه ،هی میگه موضوع وبلاگتو عوض کن

بهش میگم بابا ما میهن پرستیم ،همینه که هستیم نمیتونیم عوض بشیم

اون راضی نمیشه ولی من راضی ام

ما یه تمرین مسخره ای داریم که بیا و ببین ، یکی چادر نمیاره یکی فانوس نی میاره یکی میگه کو هیزم ، یکی میگه شلاق خرابن باور کنین با این گروه کار کردن هنر میخواد هر کس بتونه با این گروه کار کنه یعنی داره دوره فوق دکتراشو میگذرونه مثلا نقش زن بعذ از 2 ماه تمرین هنوز دیالوگ ها را با سرعت 120 کیلومتر بیان میکنه ولی واقعا سرعت عمل خوبی داره  

خب البته این روزها چون خیلی در گیرم دیگه انجمن سینمای جوان و حوزه هنری نمیرم چون وقت نمیکنم

خب نمایش ولش

شب طرافهای ساعت 12 من شام میخورم ، بعد میرم تو اتاق خودم

به حساب خودم شروع میکنم کتاب خوندن که انواع فکرها تو ذهنم مرور میشه و نمیذاره من درست کتاب بخونم ، کتابو میبندم رایانه را روشن میکنم

یه نوحه بوشهری می ذارم و شروع میکنم مروری به محتویات پوشه ها که

که چیزای خوب داره چیزای یواشکی هم داره

ساعت یک میشه بچه ها شروع میکنن تک زدن روی تلفن همراهم

خیال میکنن که من خوابم ولی کور خوندن ،بلند میشم میرم بیرون توی حیاط اسمون را نگاه میکنم ستاره ها خیلی قشنگن صورتهای فلکی را خیلی دوست دارم دب اکبر ،دب اصغر،پروین و........

یکی از کتبها را بر میدارم همراه خودم میبرم توی رختخواب شروع میکنم به خواندن تا که خوابم ببره و صبح بشه روز از نوع روزی از نوع

ولی روزهای من همیشه اینطوری نیستن این فقط مختص روز 25دیماه بود

 من کارهای دیگه هم میکنم . رفقای دیگه ای هم دارم که تو این روز با من رابطه ای نداشتن ..........وسلام ..........

پیام من به تمام دوستان  در سراسر ایران بزرگ

(( اگه خدا داد رحمت است اگه نداد حکمت است ))



نوشته شده توسط وحید | موضوع: | لینک ثابت |