تبليغاتX
2500 سال امپراطوری ایران
10:14

درود به تمام دوستان عزیز

و این بار صادق چوبک .................

12 تیرماه سال 1295 در بوشهر کودکی دیده به جهان گشود که بعد ها توانست به همراه (صادق هدایت) بانیان داستان نویسی مدرن ایران را تشکیل دادند

صادق چوبک فرزند آقا اسماعیل (بازرگان)و رقیه سلطان است که بعد 82 سال زندگی در 12 تیرماه 1377 دیده از جهان گشود

یحیی

یحیی یازده سال داشت و اولین روزی بود که میخواست روزنامه دیلی نیوز بفروشد . در اداره روزنامه ،متصدی تحویل روزنامه ها و چند تا بچه هم سال خودش که انها هم روزنامه می فروختند چند بار اسم دیلی نیوز را برایش تلفظ کردند و او هم فوری آن را یاد گرفت به نظرشآن اسم به شکل یک دیزی آمد. چند بار صحیح و بی زحمت پشت سر هم پیش خودش گفت: ((دلی نیوز ! دیلی نیوز ! دیلی نیوز !)) واز اداره روزنامه بیرون آمد.

تو کوچه که رسید شروع کرد به دویدن . فریاد میزد دلی نیوز ! دیلی نیوز ! به هیچ کس توجه نداشت . فقط سرگم کار خودش بود . هر قدر آن اسم را زیادتر تکرار میکرد و مردم از او روزنامه می خریدند بیشتر از خودش خوشش می آمد وتا چند شماره هم که فروخت هنوز آن اسم یادش بود . اما همین که بقیه پول خرد یک پنج ریالی را تحویل آقایی داد و دهشاهی کسر آورد و آن اقا هم آن دهشاهی را به او بخشید و رفت اوهم ذوق کرد ،دیگر هر چه فکر کرد اسم روزنامه را یادش نیامد.آن را کاملا فراموش کرده بود .

ترس ورش داشت.لحظه ای ایستاد و به کف خیابان خیره نگاه کرد. دو مرتبه شروع به دویدن کرد. باز هم بی آنکه صدا کند چند تا شماره ازش خریدند.اما اسم روزنامه را به کلی فراموش کرده بود.

یحیی به دهن آنهایی که ازش می خریدندنگاه می کرد تا شاید اسم روزنامه را از یکی از آنها بشنود،اما آن ها همه با قیافه های گرفته و جدی و بی آنکه به صورت او نگاه کنند روزنامه را می گرفتندو می رفتند

بیچاره و دسپاچه شده بود .به اطراف خودش نگاه میکرد شاید یکی از بچه های هم قطار خود را پیدا کند و اسم روزنامه زا ازش بپرسد،اما کسی را ندید.چند بار شکل دیزی جلوش ورجه ورجه کرداما از آن چیزی نفهمید.روی پیاده رو خیابان فوجی از دیزی های متحرک جلوش مشق میکردندو مثل اینکه یکی دوبار هم اسم روزنامه در خاطرش برق زد،اما تا خواست آن را بگیرد خاموش شد

سرش را به زیر انداخته وآهسته راه می رفت. بسته روزنامه را قایم زیر بغلش گرفته بود و به پهلویش فشار می داد.می ترسید چون اسم روزنامه را فراموش کرده روزنامه ها را ازش بگیرند.می خواست گریه کند اما اشکش در نیامد.می خواست از چند نفر عابر بپرسد

اسم روزنامه چیست اما خجالت می کشید و می ترسید .

ناگهان قیافه اش عوض شد و نیشش باز شد و از سرو صورتش خنده فرو ریخت . پا گذاشت و به دو و فریاد کرد.

(( پریموس !پریموس ! ))

اسم روزنامه را یافته بود .

بدرود

نوشته شده توسط وحید | موضوع: | لینک ثابت |