تبليغاتX
2500 سال امپراطوری ایران
9:24

 

ایرانم را دوست دارم


بنام تنها کارگردان هستی

 

آخرین آپ

فکر کنم یکسال میشه این وبلاگ سر از زیر سکوت در آورده و خود نمایی میکند امیدوارم تونسته باشه سکوت را به جا شکسته باشه.

به هر حال با تمام خوبی و بدیهایش توانست تعدادی همفکر و هم نوع را مشغول کنه

امیدوارم این مشغولی پیروزی بخش بوده باشد. از تمام دوستانی که از بدو تولد این وبلاگ مرا همراهی و همدلی کردند،کاملا ممنون و متشکرم و از همینجا همتون را میبوسم و برای آرزوی شادی و پیروزی روز افزون را از خداوند بزرگخواستارم. الان که به آرشیو نظرات نگاه میکنم میبینم من دوستانی دارم که قبلا هیچ وقت نداشتم .

دوستان این اخرین مطلب من خواهد بود چون من عازم خدمت مقدس سربازی هستم.اگر موقعی شما را نارحت کردم از همینجا طلب بخشش میکنم

همه شما را دوست دارم

 


سربازی بزیه که در خونه همه می

 

خوابه!!!!!!!

ساعت 10 صبح بود که یه لحظه متوجه شدم یه چیزی داره میخوره به سرم. چشمم را باز کردم دیدم مامان با جارو داره میزنه به کله من و یه حرفایی را پشت سر هم تکرار میکنه، می گفت : بچه تو خجالت نمیکشی ، همه بچه های هم سن تو رفتن دانشگاه ، یا خدمت سربازی و لی تو هر روز تا ساعت 12 میگیری می خوابی

من : مامان دانشگاه کدومه ،سربازی کیلو چنده بزار بخوابیم

مامان : پاشو پاشو برو سربازی که میدونم تو قیافت به دانشگاه نمیخوره

من : مامان یه راه دیگه مونده !

مامان : خب پسرم چه راهی؟

من : مامان یه راه خیلی خوب

مامان : خب بگو دیگه !!

من : مامان من زن میخوام!

مامان : چی!!!!!!!!!!!!!

اقا چشمتون روز بد نبینه همین که این کلمه ار دهان ما بیرون پرید مامان شد یه تیکه آهن ذوب شده و جارو را انداخت کنار و رفت طرف گلدون من هم توی این وظعیت هیچ راهی را بهتر از فرار ندیدم!! فقط میدونم چند ثانیه بعد از خروج من صدای تق و توق شکستن به گوش می رسید

به هرحال از قدیم گفتن سربازی بزیه که در خونه همه میخوابه!!!!!!!

و الان هم این بز در خونه ما پاتوق انداخته . با اجازتون رفتم اداره پست گفتم خانوم یه دفترچه بدبختی بده ، دفترچه خدمت را انداخت جلوم و شروع کرد به خندیدن ف منم اعصبانی شدم وگفتم : خانوم مگه شما بردار ندارین که دارید به من میخندید کاش به جای ما پسرا شما دخترا را کچل میکردند

آقا همین که من این حرف را زدم دختر قرمز شد و منم شروع کردم خندیدن. ! اما دلم خنک شد ! تا دیگه اون باشه هر هر به من نخنده .

خب حالا دیگه نوبت اعزام بود ، برای آخرین لحظه رفتم پیش بابام که شاید دلش به رحم بیاد و نزاره من برم سربازی ، گفتم بابا دارم میرم گفت برو عزیزم من از اینجا هواتو دارم، گفتم بابا نمیشه من زن بگیرم بعد برم! گفت : بابا جون تو برو من خودم برات یه زن میگیرم برات پست میکنم . بعدشم هر هر خندید. فهمیدم که امیدی نیست سوار ماشین شدم توی جاده وفقتی داشتم به نظام وظیفه نزدیک میشدم . دیدم اونجا یه نور خیلی زیادی داره میاد . من و آقای راننده چشممون را بستیم چون نور خیلی اذیت می کرد گفتم خدایا چی شده این نور از کجا میاد. !!! رفتیم نزدیک تر. اقا چشمتون روز بد نبینه 600 سرباز همه کچل ، تا بگو !! این نور ، نور سر اینها بوده !!!

باور کنید اگه عینک آفتابی نداشتم شماره چشمم میشد پنج نیم . حالا اینجا قشنگه همه با موهای کوتاه ، سر وضع درست!! ولی سر وضع من را ببین!!!!!!!!!!!! شلوار لی تنگ موهای بلند مدل فشن انواع چسپ موها و انواع ژل ها را زده بودم ، ته ریش ، پازلف میخی،

خب با همه فرق میکردم به هر حال تیریپ من خفن بود !!!! خب منم رفتم توی محیط اونجا . آقا اینا چه سرعت عملی دارن از ژاپن هم بالاترند. عرض 5 دقیقه سر و وضع من را عوض کردند. منم مثل بقیه نورانی شدم . ولی خیلی صحنه غم انگیزی بود . گله ای ما را سوار اتوبوس کردند.خب پسرها

آماده باشید که این بز در خونه شما هم می خوابه

 

خداحافظ

نوشته شده توسط وحید | موضوع: | لینک ثابت |